الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

606

إحياء علوم الدين ( فارسى )

باشد . پس سگ بمرد ، گفت : روا كه خير باشد . آن گاه يك روز برخاستند و بنگريستند ، مردمانى را كه گرد بر گرد او بودند أسير كردند ، و ايشان سليم ماندند . و آنها را كه أسير كرده بودند جز به دلالت آواز خروس و سگ و دراز گوش نبود . او در هلاك اين جانوران راضى بود بر وفق تقدير خداى . پس هر كه لطف پوشيدهء خداى بشناسد به فعل او راضى شود در كل حال . و آمده است كه عيسى - عليه السلام - بر نابينايى پيس ، مقعد مفلوج كه گوشت آن جذام بريخته بود گذشت و او مىگفت : سپاس خداى را كه مرا عافيت داد از آن چه بسيار آن را از خلق خود بدان ابتلا فرمود . پس عيسى - عليه السلام - گفت : اى شيخ ، كدام چيز است كه از تو مصروف است ؟ گفت : اى روح اللّه ، من به از آن كسم كه حق تعالى در دل او ننهاده است آن چه در دل من نهاده است از معرفت خود . گفت : راست گفتى ، دست خود بيار . پس دست به دو داد ، در حال خوبروىتر و نيكو هيئت‌تر مردمان شد ، و علتها كه داشت حق تعالى از وى زايل گردانيد ، پس با عيسى صحبت كرد و با او خداى را پرستيد . و پاى عروة بن زبير از زانو ببريدند به سبب آكله‌اى « 322 » كه به دو رسيده بود ، پس گفت : سپاس خداى را [ 457 ] كه از من يكى بيش نستد . و به سوگند مؤكّد كرد كه اگر بعضى بستدى بعضى باقى گذاشتى ، و اگر ابتلا فرمودى عافيت دادى . پس ورد آن شب نگذاشت « 323 » و ابن مسعود - رضى اللّه عنه - گفتى : درويشى و توانگرى دو مركب است بر هر كدام كه از آن بنشينم باك ندارم ، چه در درويشى صبر است ، و در توانگرى بذل . و أبو سليمان دارانى - رضى اللّه عنه - گفت : از هر مقامى حظى و حالى يافته‌ام مگر رضا ، چه مرا از آن جز بويى نيست ، و مع ذلك اگر همه خلق را در بهشت برد و مرا در دوزخ بدان راضى باشم . و عارفى را پرسيدند كه غايت رضا به چه چيز يافتى ؟ گفت : اما غايت نى ، و ليكن مقامى از رضا يافتم ، اگر مرا پل دوزخ سازد كه خلق بر من بگذرند و به بهشت رسند ، پس دوزخ از من پر كندى براى تحقيق سوگند خود « 324 » و بدل آفريدگان خود ، هر آينه از حكم او آن را دوست دارم و از قسمت او بدان راضى باشم . و اين سخن كسى است كه دانسته است كه دوستى همت او را مستغرق گردانيده است تا درد آتش احساس نكند ، و اگر احساس باقى ماند ، لذتى از شعور حاصل شدن رضاى دوست يابد بدانچه وى را در آتش اندازد آن را « 325 » مغمور « 326 » گرداند . و استيلاى اين حالت در نفس خود محال نيست ، اگر چه از احوال ضعيف ما دور است ، و ليكن ضعيف محروم نبايد كه حالهاى اقويا را منكر داند ، و پندارد كه آن چه او از آن عاجز است اوليا از آن عاجزند . و أبو على رودبارى گفت كه عبد اللّه بن جلاء دمشقى را گفتم كه معنى قول فلان كه « دوست دارم

--> ( 322 ) آكله ، خوره ، جذام . ( 323 ) گذاشتن ، ترك كردن . ( 324 ) اشاره است به : لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ . . . ( اعراف 7 - 18 ) . ( 325 ) آن احساس درد را . ( 326 ) مغمور ، فرو گرفته شده با چيزى .